تبلیغات
❤MY LOVE SONIC❤ - نیمه تاریک یک رویا(قسمت دوم)
نیمه تاریک یک رویا(قسمت دوم)
سلام بر دوستان گلم
عنوان رو که خوندی پس حمله کن

این قسمت:شروع اتفاقات.....

یک هفته ای از اومدن نیکیسا(ویکتوریا)به مدرسه میگذشت و توی این  هفته دوستای بیشتری پیدا کرد

روز اول مدرسه...

ویولت:نیکیسا نمیخوای پاشی؟

نیکیسا: نه خوابم میاد

ویولت یه نگاه به شیرون کرد

ویولت:حالا چجوری از تخت جداش کنیم:///

شیرون: من یک فکری دارم

و بعد شیرون رو کرد به نیکیسا و گفت

-ببین آمیتیس هنوز خوابه هااااا

-جون من؟

-جون تو

و بعد نیکیسا با یه پرش بسیار زیبا خود را انداخت پایین(تختا دو طبقه اس)

شیرون و ویولت: ://////

نیکیسا:الان آمیتیس کجا خوابیده؟

شیرون به تخت آمیتیس اشاره کرد

نیکیسا:ها ها ها(اومدم آمیتیس)    و بعد به سمت تخت آمیتیس حرکت کرد

ویولت:خدا رحمتت کنه آمیتیس

نیکیسا:آمیتیس پاشو

آمیتیس:کی؟

-عمو خیکی:/// خوب خودتو میگم دیه پاشو

-نچ نموخوم

-گفتم پاشو(انگار نه انگار خودم یک دقیقه پیش از تخت جدا نمیشدم:///)

-چی گیری دادیا نموخومممممم

-خودت خواستی یاه یاه یاه(خنده آقای خرچنگ تو کارتون باب اسفنجی:///)

و بعد پتوی زیر آمیتیس و کشید و آمیتیس یه 360 درجه قل خورد و افتاد زمین

تتتتتققققققق(آمیتیس با مخ رفت تو زمین)

آمیتیس:نیکیسااااااا

-به من چه خودت خواستی     و بالشت و برداشت و شروع کرد به زدن آمیتیس(تو صورتش)

آمیتیس:ویولت....شیرون....کمک....

ویولت:بزنش نیکیسا...بزنش...بزن تو چشمش

شیرون:آره آره خودشه این یکی رو محکم تر بزن

آمیتیس:دوست های.....نمونه

بالاخره بعد از تلاش های بی وقفه و سنگینی کار بسیار ویولت و شیرون نیکیسا رو از

آمیتیس جدا کردند و به سمت سالن غذا خوری به راه افتادن:////

نیکیسا:بچه ها من میرم کلاس موسیقی

شیرون:مگه نمیای سالن غذا خوری

نیکیسا:چرامیام ولی قبلش باید برم اونجا

ویولت:نکنه گنج پیدا کردی تو هر فرصتی میری اونجا؟

نیکیسا:شاید پیدا کردم................خوب پس من میرم 

و از بقیه جدا شد و به سمت کلاس موسیقی رفت

رسید جلوی در کلاس

نیکیسا:این.....یه صدایی داره از کلاس میاد.گوششو چسبوند به در...حدسش درست بود 

در و با احتیاط باز کرد و رفت داخل...یه پسره ای اونجا بود و داشت پیانو میزد(پشتش به نیکیسا بود)

نیکیسا:(وایی خدا این صدا من و یاد ورونیکا میندازه) و بی اختیار به سمت اون پسره حرکت کرد

پسره(:/)کار پیانو زدنش تموم شد و یه نفس عمیق کشید

نیکیسا:خیلی قشنگ میزنی

پسره سریع برگشت و یه جیغ زد(جیغ بنفش:////)

نیکیسا هم هول شد خواست برگرده پاش به پای صندلی گیر کرد و خواست بیوفته که اون پسره گرفتش

نیکیسا:(همیشه بدشانس بودم و هستم و خواهم بود :() خیره شد به چشمای پسره

-(چقدر این چشما آشناس.......صبر کن...این....این آنسله!!!....درسته این همون چشمای قرمز رنگشه)

پسره(آنسل):تو نباید سرتو مینداختی پایین و میومدی داخل کلاس (اینو با سردی تمام گفت)

-ببخشید ولی اینجا رو که نخریدی

آنسل با یک نگاه سرد نیکیسا رو نگاه کرد و بعد غیب شد و نیکیسا با مخ خورد زمین://///

-آخ....پسره ی عوضی.....بیشعور....:///

سالن غذا خوری

شیرون:چه زود برگشتی

  نیکیسا:........

آمیتیس:چی شده؟

نیکیسا :به آنسل که سر میز بغلی نشسته بود نگاه کرد

ویولت:پس بگو

نیکیسا:چی رو بگو؟

-یعنی خودت نمیدونی

-به خدا اگه منظورت اون کلمه سه حرفی که آخرش ق داره باشه خفت میکنم

-نه نه من اصلا همچین فکری نمیکنم 

- پسره  عوضی آشغال بیشعور بمیری ایشالله

شیرون:خوب بهتره بریم سر کلاس بعدا بهمون بگو چی شده

کلاس ریاضی(شانس ما اولین کلاسمون باید ریاضی باشه:////)  

معلم با عصبانیت وارد کلاس شد

معلم:خوب گوشاتونو باز میکنید وقتی من وارد این کلاس میشم یعنی این کلاس مطعلق به

منه و شماها هم به حرفام گوش میکنید خوب حالا قوانین که حدود 60 تاست

همه کلاس:نهههههههه

این داستان ادامه دارد....(خیلی خوب میدونم گند زدم)

[ پنجشنبه 17 فروردین 1396 ] [ 01:00 بعد از ظهر ] [ ñ¥k¥§å Ðöñövåñ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب