تبلیغات
❤MY LOVE SONIC❤ - به سمت شروع(قسمت 6وم{پارت دو})
به سمت شروع(قسمت 6وم{پارت دو})
به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه بر نگذرد
سلام و درودی دیگر بر هم وطنان عزیز و ارجمند
(چقدر با ادب شدم من)
حالا برید ادامه مطلب و دیدن کنید

چند روز بعد....
***********************************************************************************************
من: پس کی میتونیم ببریمش؟
دکتر: بعد معاینه من.
نیم ساعت بعد....(:|)
دکتر:خب دوستتون حالش دیگه کاملا خوب شده و میتونه بره خونه
و پرستار در اتاقو باز میکنه...
همه حمله می کنیم تو
سحر(روی تخت): یا ابلفضل0_______0
نارنیا:تو الان اوکی اوکی ای؟
سحر: با اجازه بزرگترا:|
من: پس دیگه میریم خونه....
سحر: خونه ی تو؟
من: نخیر:| خونه ی خودتون تشیف میبریم
ویولت: عوق خفه شدم اینجا چقدر بوی بد میده>o<
و میره در رو باز میکنه
که یهو یه دختر میاد تو
دختره:ام ببخشید مثل اینکه اشتباه اومدم
و داشت میرفت که
ویولت: اهای صبر کن!
دختره ایستاد.
ویولت رفت بیرون اتاق...
ویولت: میتونم باهات صحبت کنم؟
دختر عه://///:البته ولی در مورد چه موضوعی؟
(مشخصات دختره:یه دختر 16 ساله به نظر میرسید و موهای بلند خاکستری ای داشت که پایین موهاش صورتی بود و چشم های سبز خیلی قشنگی داشت)
ویولت:اسمت چیه؟
دختره:ویکتوریا
ویولت: خوشبختم،منم ویولتم:)
ویکتوریا:منم همین طور شما بامن چی کار داشتید؟
_خب میخواستم بدونم میشه باهم دوست بشیم؟:))))))
_اره حتما خیلی عالیه
ویولت: خب....
من پشت در اتاق:ویولت بیا تو کارت داریم....ایشون کیه؟
ویولت دست ویکتوریا رو گرفت و اومد نزدیک تر
ویولت:ویکتوریا،شیرون،شیرون،ویکتوریا
من:خوشبختم
ویکتوریا:منم همین طور
من:بهتره بیای تو با بچه ها اشنا بشی
ویکتوریا:خیلی ممنون
و اومد تو اتاق.
سحر:عه چیشد برگشتی؟
ویکتوریا: آم.....
رایلی:اسمت چیست دخترک؟
سحر در گوش ناری:چه خوشگله!
ناری:دقیقا!
ویکتوریا:ویکتوریا
رایلی:منم رایلیم از اشنایی خوشبختم
ویولت:منم بدبختم

نارنیا:راز بقا:| ویولت جوش می اورد_قسمت 234455657
در کوهستان های جنوبی دختری زندگی میکرد که....
ویولت:

نارنیا:
من:خب حالا صونیا تو چرا ساکتی؟
صونیا:من ساکتم؟ام خوب.....اینطور نیست...
ویکتوریا:پس اسم شما صونیاست
صونیا:خب اره
سحر:هوفففففففف پس کی میریم؟پوسیدم!
نارنیا:مگه قرار بود توهم بیای!!!!!؟؟
سحر:بامزهT__T
ناری:هار هار
ای ام کریزی
سحر:هی هی هی:|
ویکتوریا:خب دیگه پس من برم!
من:عه نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه کجا؟!!!!!!
ویکتوریا: نه مزاحم نمیشم
سحر:میخوایم بریم خونه ی من چرا نیای؟
ویکتوریا:خب....اگه اشکال نداره میام
ویولت: چه اشکال بابا خیلی هم خوب میشه^^
رایلی زنگ زد به تاکسیو مارو برد به خونه ی سحر.
در خانه......
رایلی:میگم بشین!>:|
سحر:نوموخوامممممممم
رایلی:میشینی یا بنشونمت؟>:|
سحر:دوست دارم خودم ظرفا رو بشورم اصلا تو چیکار داری برو کنااااااااار

رایلی:نمیشههههههه برو بشین رو مبل تو نباید وایستیییییییییییییییی
من و ویولت و ویکتوریا و نارنیا و صونیا هم رو مبل نرررررررم نشسته بودیم.
ناری:اشپز خونه چه خبره؟؟؟:||||||
من:چمدونیم:///
ناری:اونجا چه خبرههههههههه(فریاد)
سحر:اقا یکی اینو ببره بیرووووووون
رایلی:برو بشین من میشورممممممممممممم
من:خودم باید شخصا وارد عمل بشم!
super onion head
ویکتوریا:خدا به همرات پهلوان!
ویولت و ناری و صونی:خخخخخخخخ
من:شاید اخرین باری باشه که منو میبینید.....خداحافظ دوستان......
ناری:اشک در چشمانم حلقه زددددددد
ویولت:اههههههههههههههههههههه
صونیا:  :((((((((((((
با استقامت قدم بر داشتم به سمت اشپز خونه رفتم و....
ار پی چیم رو در اوردم زدم هردوتاشون رو به فنا دادم://///////
والا....بدم میاد ناز میکنن.....ناز نکنین....مرسی اه-_______-
من: چه خبرعهههههههههه
رایلی:این الان باید بشینه اما نمیره بیشنهههههههههه
دکتر گفت استراحت خوبه!
سحر:جدا اینو گفتتتتتت!!!!!!!!؟؟؟ پس خدافظ شما!
sleeping onion head
من:چیشد؟
رایلی:اخیش رفت!....حالا ظرفا رو میشورم....
و یه نگاه به سینک ظرفشویی انداخت...
یه ظرف هم توش نبود!!!
رایلی:ســـــــــــــــحـــــــــــــر!!!!!!!!!!!
سحر:ههههههههه

رایلی:الان میام توهمون جا استراحت کنinnocent onion head
سحر یه پوزخند زد.
رایلی داشت میرفت که...
من:رایلی زره پوشیدی؟!
رایلی:نیاز نیست....من تنها میجنگم....

و رفت رو مبل نشست و به سحر خیره شد.
سحر:چیه گربه به این نازی ندیدیsmile pink cat
رایلی:چرا دیدم بازم میخوام ببینم:|
سحر:ببین پس

دقیقایقی سکوت همه جارا حکم فرمانی میکرد...
سحر و رایلی رو بروی هم نشسته بودن.
ما روی مبل سه نفره نشسته بودیم...(چقدر باربی هستیم)
و تماشاگر بودیم.....
سحر یه پاش رو انداخت رو اونکی و نگاه میکرد.
رایلی هم دست به سینه نشسته بود.
جنگ داشت آغاز می شد.
بالشتکی در دست سحر و بالشتکی در دست رایلی.
و....
start
سحر بالشتک پرت میکرد و رایلی هم....
نیم ساعت جنگ داشتن....
ما:خخخخخخخخ پفففففففففف خخخخخخخخخخ پفففففففففف
تا جنگ تموم شد هر دو ولو رومبل افتادن.
ناری:احیا تموم شد؟:| میشه بریم بخوابیم؟:||||
پفففففففففف
یه بالشت خورد تو صورت ناری
نارنیا:نه فکر کنم تازه شروع شد!
همه ریختیم وسط و هی میخندیدیمو بالشتک پرت میکردیم
کلا تصمیم گرفتیم اون شب یه پارتی داشته باشیم.
ویولت رفت یکم ابمیوه بیاره.
درحال نوشیدن...
من:اخیششششششششششششششش خدا پدر مادرت رو بیامرزه
crazy monkey 057
ویولت:خواهش^^
ویکتوریا:خیلی خوب بود....شما خیلی دوستای خوب و بامزه ای هستین
من: به نظرم از این به بعد پیش ما بمون!
ویکتوریا:خیلی خیلی ممنووووووووووون......ولی یه مشکلی هست....
ویولت:چه مشکلی؟
ویکتوریا:فعلا ولش کنین.....بهتره امشب خوش باشیم
رایلی: اره راست میگه
سحر پاشد رفت صدای ضبطو زیاد کرد
اهنگ ساقیا گذاشته بود!
همه پاشدیم برقصیم
صونیا و ویکتوریا هی میگفتن نه
من:میرم ار پی چیم رو میارما!!!!!
ویکتوریا:خیلی خب من یکم همراهی میکنم،صونیا توهم بیا!
صونیا دست به سینه نشسته بود و پاش رو پاش بود(همون پاش رو اون یکی پا بود)
صونیا:نه.....نمیتونم.....
ویکتوریا دست صونیا رو کشید و بلندش کرد
صونیا:گفتم نمیتونم
ناری:خب منم بلد نیستم ولی سعی میگولم:|
صونیا:خب....
و همه شروع کردن به رقص...
اهنگ از ساسی به امید حاجیلی تعقیر کرد.
یه ساعت بعد....
من:شب خوش
ناری:شب بخیر
ویکتوریا:شب خوش
ویولت:شب بخیر
صونیا:شب خوش
سحر:شب بخیر
رایلی:شب خوش







.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
من: من باز میخوام قر بدمممممممم
همه:بخواااااااااااااااب>:|
من:باشه باباT__T

















پایان قسمت6(پارت دوم)
خب اینم از این^__^
لطفا نظر بدید و بگید چطور بود
خیلی ممنوووووون
بای بای

[ چهارشنبه 16 فروردین 1396 ] [ 04:22 بعد از ظهر ] [ ❤ṧh☤я◎ᾔ❤ ] [ نظر ها () ]
آخرین مطالب