تبلیغات
❤MY LOVE SONIC❤ - نیمه تاریک یک رویا(قسمت اول)
نیمه تاریک یک رویا(قسمت اول)
سیلاااااام
بله من به قولم وفا کردم و داستانم رو هم گذاشتم
اینم بنر

بپرین ادامه
ویکتوریا و ورونیکا مشغول نوشتن تکالیف درسیشون بودن
ویکتوریا:آجی من تموم کردم.هورا من بردم
ورونیکا:عالیه.سرعت عملت بالا رفته
ویکتوریا:ما اینیم دیگه
یک دفعه در با سرعت باز شد و ویلیام اومد داخل
ویلیام:سلام بر خواهران گرامی
ویکتوریاو ورونیکا:سلام://///
ویلیام رفت و کنار ورونیکا نشست
یکدفعه ویکتوریا یک نور قرمز رنگ از بیرون پنجره دید
ویکتوریا:(چه نور قشنگی) و بعد روکرد به ورونیکا و گفت:
-ورونیکا من مشقامو نوشتم حالا میتونم برم بیرون؟
-اره برو
ویلیام:منم میام      ورونیکا گوش ویلیام و گرفت و گفت:
-کجا؟هنوز مشقاتو ننوشتی
-ولم کن میخوام برم بیرون
-بشین مشقاتو بنویس
و ویکتوریا از خونه بیرون اومد و دنبال اون نور رفت رفت تا رسید به جنگل
ویکتوریا:اگه من سرعتم و زیاد کنم اون نورم زیاد میکنه و اگه من کم کنم اونم کم میکنه
وسطای راه ویکتوریا وایستاد
-بسه دیگه خسته شدم من دیگه دنبال نود نمیرم
یکدفعه زیر پاش خالی شد و افتاد تو چاله و یک چوب روی پاش خراش ایجاد کرد و باعث شد از پاش خون بیاد
-آه از این بهتر نمیشه (با صدای بلند)آهای کسی اینجا نیست....آهای
ویکتوریا:نه فکر نکنم کسی اینجا باشه
سرشو بالا اورد و متوجه پسری شد که لب چاله ایستاده
پسره به ویکتوریا کمک کرد تا از چاله در بیاد
ویکتوریا:ممنونم ازت اگه تو نبودی معلوم نبود باید چیکار میکردم
-کاری نکردم     و بعد با یک دستمال مشغول بستن پای ویکتوریا شد
-نمیخواد پام خوبه میتونم راه برم
-ممکنه عفونت کنه
-آمممم.....میگما اسمت چیه؟
پسره سرشو بالا اورد و با اون چشمای قرمزش به ویکتوریا نگاه کرد
-آنسل.....تو چطور؟
-ویکتوریا
-خوب تموم شد
-خوب ممنونم ازت حالاباید برگردم خونه
-میخوای باهات بیام(عجبا:////)
که تو همین وضعیت گوشیش زنگ خورد
آنسل:سلام آقای دکتر خوبید؟..چی؟..مادرم؟...مطمئنید؟..باشه باشه زود خودمو میرسونم
و بعد گوشیش و قطع کرد
آنسل:ببخشید یک کار ضروری پیش اومده باید برم
ویکتوریا:نه اشکال نداره برو
-امید وارم بازم همدیگرو ببینیم    و بعد به سمت بیرون جنگل دوئید
ویکتوریا:عجب و به سمت خونه به راه افتاد
وسطای راه بود که
بووووووووووووووومممم
ویکتوریا:این صدای چی بود؟....اوه خدای من نکنه که.....
و به سمت خونه شروع به دوئیدن کرد....
شش سال بعد.....
ویکتوریا جلوی مدرسه ایستاد و چمدونش و رو زمین گذاشت
ویکتوریا:تو این شش سال به تنهایی بزرگ شدم...حالا دیگه وقتشه برم مدرسه شبانه روزی
و داخل مدرسه شد و به سمت دفتر مدرسه حرکت کرد
و بعد گرفتن کلید به سمت اتاقش حرکت کرد
ویکتوریا:اتاق 237 هوووف هنوز خیلی مونده
و بعد از تلاش های بی وقفه ویکتوریا بالاخره به اتاق مورد نظرش رسید:/
در و باز کرد و رفت تو
چمدونش رو روی زمین گذاشت و دست به کمر به اتاق خیره شد
-خوب خوبه مردم تا اومدم اینجا......هم اتاقیای من کجان؟
؟؟؟:من که پشت سرتم
ویکتوریا برگشت و یک دختر با موهای آبی رو دید
ویکتوریا:س.....سلام
دختره:سلام خوش اومدی به اینجا
-ممنونم...تو هم اتاقیه من هستی دیگه؟
-درسته...البته یک دوست دیگه هم هست که اونم میاد....امید وارم هم اتاقیای خوبی
برای هم بشیم اسم من آمیتیسه و شما
-وی............نیکیسا...اسمم نیکیساست
-خوب نیکیسا خوشبختم
-تو همیشه اینقدر مودبی حرف میزنی؟
-آره دیگه من اینجوری ام
-اشکال نداره یک هفته ای درستت میکنم
-
که در باز شد و یک دختر مو سفید اومد داخل
آمیتیس:ویولت اینم هم اتاقی جدید ما
ویولت:خوبه ولی بزار از راه برسم
نیکیسا(ویکتوریا):خوشبختم از دیدنت ویولت
ویولت با بی حالی:منم همینطور:// اسمت چیه؟
نیکیسا:نیکیسا
ویولت:خوبه ولی من الان خوابم میاد میرم بخوابم   و بعد رفت رو تختش دراز کشید
نیکیسا:آها:////
و بعد رو کرد به آمیتیس و ادامه داد:
-میتونی بگی کلاس موسیقی کجاست؟
-نه منم مثل تو تازه واردم ولی ویولت میدونه
ویولت:
-از اینجا که میری بیرون میری سمت راه پله ها میری بالا وقتی رسیدی بپیچ سمت چپ
کلاس شماره 2345
نیکیسا:ممنون
و بعد به سمت کلاس موسیقی حرکت کرد.....
خوب چطور بود؟

[ دوشنبه 14 فروردین 1396 ] [ 02:46 بعد از ظهر ] [ ñ¥k¥§å Ðöñövåñ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب