تبلیغات
❤MY LOVE SONIC❤ - به سمت شروع(قسمت6ام)
به سمت شروع(قسمت6ام)
سلام همکاران گرامی!
بعد از سال ها صبوری و کوشش شما عزیزان بالاخره توانستیم محصول جدید خود را اراعه دهیم....
یعنی:
داسیتان
برید ادامه دیگه


توی خونه ضاحر شدیم اما همین که دور و برم رو نگاه کردم دیدم....
************************************************************************************************
کل وسایل خونه ی سحر بهم ریختست و روی دیوار ها جای کشیده شده ی خون بود!
ما:
crying3 onion head
من:چ.....چی؟؟؟
رایلی:اینجا چه خبره!!!!!!!
نارنیا: مثل اینکه قبل ما هم اینجا بودن!!!!
سحر هنوز تو شک بود!
ویولت انقدر تکونش داد که بالاخره به حرف اومد:|
سحر: چرا خونه ی مننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
desperate2 onion head؟؟؟؟؟؟؟
من:ام ناری این حالش خوب نی بهتره بریم خونه ی منfreezing onion head
نارنیا: حق با توعه!!!!!!
اما هرکاری کرد قدرتش جواب نداد!!!!!!!
نارنیا: عه! چرا کار نمیکنه!!!!!!

ویولت: چی کار نمیکنه؟:|
ناری:قدرتم!!!!!!!!!!:|
رایلی:بدبخت شدیم!!!!!!!!!!

(اه حالم بهم خورد چقدر علامت تعجب تو صفحه هست)

صونیا:نمیشه راه بریم تا خونه ی شیرون؟
من:اره،میشه!
صونیا: پس بریم.
تو خیابون راه میرفتیم که یهو به یه دختر برخوردیم که موهاش خاکستری بود وسه تا ستاره روی بازوش داشت.
من به ویولت:اون دختره یکم عجیب نیست؟
ویولت: منظورت موهاشه؟:|
من: نه بابا-___-
ویولت: پس چی؟
من: یه جوریه!شبیه کسایی که از درون تنهان!
ویولت: مثلا.....مثل انجلا؟
اینو که گفت بغض کرد.
منم دیگه پیازداغشو زیاد نکردم(-_-)
اون دختره از کنارمون رد شد و من همینطور نگاش میکردم.
من(در دل):اخر میفهمم اون کی بود!
چند دقیقه بعد رسیدیم.
خودمو از بقیه جلو زدم و رفتم در خونه رو باز کردم.
بازار شام که چه عرض کنم:|
وللش اصلا عرض نمیکنم:|
بچه ها رو مبل نشسته بودن،من دست نارنیا رو کشیدم اوردم تو اشپز خونه.
نارنیا: چرا همیشه منو میکشی؟:|
من:صدات کنم ضایع نیست؟:|
ناری:اینطوری ضایع تره:|
من:خب حالا،همین 10 دقیقه پیش یه دختر با موهای خاکستری از پیشمون رد شد،دیدیش؟
نارنیا: نه
_ یکم عجیب بود
_مثلا از چه نظر؟
_مثل انجلا بود....البته انگار....
نارنیا:خب که چی حالا؟:|
من:پیچ پیچی:| میخوام برم با دختره دوست شم:|
نارنیا: چرا به من میگی:|؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من:ای خدا از دست این-_________-میخوام دوست بشم که شاید انجلا رو بشناسه و بهمون بگه کجاست
_اون بدبخت از کجا میدونه اخه:|
_گفتم شاید:|
نارنیا: حالا چمیدونم هرکاری میخوای بکن دیه:|
من: خیلی خب:)
از تو حال:
رایلی:نارنیا!!!!!!!!!!!شیرون!!!!!!!!!!بیاید اینجا حال سحر خوب نیست!!!!!
من و ناری بدو بدو اومدیم تو حال.
پیشونیه سحر داغ داغ بود سرش رو پای رایلی بود.
صونیا:یعنی به خاطر خونش اینطوریه!!!!!
ویولت:ممکنه!
من سریع رفتم و یه کیسه اب سرد اوردم.
من: گرما الان براش خوب نیست!
ویولت: مگه تو دکتری؟:|
من:خالم دکتر معجون های گیاهی بیده:|
ویولت:wow
کیسه رو گرفتم و گزاشتم رو پیشونی سحر.
رایلی:اصلا حالش خوب نیست!
من:خوب میشه!
گزاشتیم سحر روی مبل بخوابه خودمون رفتیم تو حیاط خلوت.
خونه ی من یه حیاط خلوت اندازه ی حیاط قصر داره گفتم یادتون باشه
من: من میرم میز بیارم  بزارم روی چمن هاروش بشینیم
همه:باشه
رفتیم یه میز خیلی عوجمل از چوب اوردم روش نشستیم.
من:خب؟
رایلی:خب؟
نارنیا:خب که چی؟:|
رایلی:هیچی:|
همینطور ما میحرفیدیم ویولت و صونیا به ما نگاه میکردن:|
5 دقیقه بعد ویولت پاشد رفت اون ور حیاط.
ماهم با گوشی هامون ور میرفتیم و گاهی راه میرفتیم.
هوا خیلی خوب بود.
اما یه چیز کم بود....
یه نفر از دوستامون....
ولی ما پیداش میکنیم.....
حتما...
که ناگهان صونیا میپرد اندر افکارم....
صونیا: ام ببخشید شیرون میشه برم تو خونه عینک افتابی بگیرم؟
من:هر جور دوست داری^^
صونیا رفت 3 دیقه بعد نفس نفس زنون اومد.
ماهمه جمع شدیم دورش.
رایلی: چیشده؟؟؟!!!!
صونیا: سحر اصلا حالش خوب نیست!!!!!!!!!!!!
هممون بدو بدو رفتیم تو خونه.
کلا سحر عرق بود و داشت میپخت.
ویولت سریع رفت و یه حوله خیلی خنک اورد.
رایلی:اینطوری نمیشه باید ببریمش پیش دکتر!
نارنیا:راست میگه این بیچاره داره از دست میره!!!!!!!!!!
ویولت رفت زنگ زد به اژانس و سحر رو بردیم درمانگاه.
در درمانگاه.....
دکتر: حال دوستتون خوبه باید چند روز اینجا بمونه ولی انگار یه چیزی.....
پرستار:اقای دکتر خواهشا تشیف بیارید...
من: تو روحت-____-
ویولت: حالا این خوبه که حالش خوبه!
من:ولی چه چیزی؟
رایلی:زیاد سخت نگیر چیزیش نیست:)
دو روز بعد.....


































پایان قسمت 6
البته چون این قسمت کم بود پارت دو میزارم براش^_^
و اینکه امیدوارم خوشتون بیاد و حال سحری زود خوب شه:)
پارت بعدی رو زود میزارم(امیدوارم)
بای بای













برچسب ها: داستان ، به سمت شروع ،
[ شنبه 7 اسفند 1395 ] [ 09:30 بعد از ظهر ] [ ❤ṧh☤я◎ᾔ❤ ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب