تبلیغات
❤MY LOVE SONIC❤ - به سمت شروع(قسمت 5ام)
به سمت شروع(قسمت 5ام)
سلام!
از عنوان معلومه این پست مربوط به چیه
اما خودمم فکر نمیکردم به این زودی قسمت بعدی رو بزارم!
چون دیشب قسمت 4 رو گذاشتم:|
خب برید ادامه


صبح بود
همه خواب بودن
سریع پاشدم رفتم سمت گوشیم دیدم ساعت 5 ونیمه
رفتم در کلبه رو باز کردم برم هوا بخورم
که یهو یه صدایی گفت:شیرون!شیرون بیا بالا
بالا سرم رو نگاه کردم دیدم رو سقف کلبه نارنیا داره صدام میکنه
با ذهنم تونستم روی سقف ضاحر بشم
من: چیشده؟
نارنیا:من دیشب رفتم نزدیک همون قسمت ممنوعه و دیدم یه نفر با سوییشرت مشکی داره قدم میزنه....خب این همون چیزیه که صونیا هم گفت
من: خب اره.....ولی ممکنه....توهم به همون چیزی فکر میکنی که من فکر میکنم؟
نارنیا: من چمیدونم تو ذهن تو چیمگذره؟:|
من: ای بابا مسخره بازی در نیار میگم که شاید انجلا هنوز....
تقـــــ.......
نارنیا: اوه اوه یه نفر اومد دیگه موضوع رو لو نده
من:باشه
سحر اومد رو سقف.
سحر: شما دوتا این بالا چیکار میکنین؟>:|
من: گشنته؟
سحر:......چطور مگه؟
نارنیا: اخه سلامت رو خوردی:|
سحر: سلام
من و نارنیا: سلام
سحر: حالا بگین اینجا چ میکنید اول صبحی؟
من و نارنیا: هیچی
سحر:0-0......خب حالا بیاین پایین
ما: باشه
رفتیم پایین.
من: بقیه خوابن؟
سحر: نه
پشت سرم رو نگاه کردم دیدم نارنیا نیست.
من:نارگیـــــــــــــــــــــل-__________-
سحر: چته؟:|
من:هیچی باوا بریم تو:(
سحر: :|.....
رفتیم تو
همه:سلام0_0
من:سلام:|
رایلی: ناری کو؟
من: وللش بابا-__-
ویولت: کی حرکت میکنیم؟
سحر: یه ساعت دیگه
رفتم کنار تختم که کنار مال صونیا بود
هنوز خواب بود:|
من: این دختره چقدر میخوابه!:|
رایلی:wow بچه ها نظرتون چیه همینجا ولش کنیم بریم؟
ویولت: رایلی جان لطفا اون حفره ای که کلمات ازش بیرون میاد روببند-_____-
من: چرا دقیقا نیاد؟:|
سحر: دیشب داشتیم برای دیوار حرف میزدیم؟-_____-
هر سه تامون اومدیم نزدیک نزدیک رایلی!
رایلی: یا خدا!....برید اون ور اول صبی!....بوی دهنتون از بوی جورابای منم بد تره
ما: چی؟؟؟
رایلی: پیچ پیچی:|
نارنیا: امـــــــ.....خیلی عذرمیخوام که جروبحث هسته ای تون رو بهم میزنم:|ولی صبحونه چی داریم؟:|
ویولت:هیچی:|
من: اوهوی!بیا ببینم
بعد دستش رو کشیدم و بردمش بیرون کلبه.
نارنیا: چیـــــــــــــــه؟چرا رم کردی؟:|
من: چرا یهو غیب شدی؟>:|
نارنیا:جان؟:|
من:چرا موقعی که داشتیم میرفتیم تو کلبه غیب شـــــــــــــــــدی؟؟؟
نارنیا:بیا بریم جلوتر بهت بگم
رفتیم حداق سه متر اونور تر.
نارنیا: من دوباره رفتم همون جا ولی اون نبود
من: خب؟
_دیگه خودمم مجبور شدم دل به دریا بدم و خودمم برم اون منطقه
_ســـــــربازها ترو ندیدن؟
_نه بابا کی میتونه منو بگیره؟:|
_ام....آوم.....خب....هیچکس:|...البته دو سه نفر هستنا:|
_خب حالا....وقتی رفتم جلوتر انگار یه چشمه بود که همون طرف سوییشرت سیاهه اونجا بود!
_خب!
_رفتم پشتش اما هنوز پنج چهار متر فاصله داشتم
اون کلاه سوییشرتش رو برداشت و....دیدم اون دختره!....البته مثل ماها بود!
من:احیانا گربه نبود؟
نارنیا:بود!
نارنیا: موهاش سفید بود! دقیقا مثل انجلا!
ویــــــــــــــژ....(صدای باز شدن در:|)
ویولت: اهـــــــــــــای! بیاین سحر و رایلی دارن غذا درست میکنن نیم ساعت دیگه باید بریم خونه!
ما: باشه!
من اروم در گوش نارنیا: خودشه!
و بدو بدو رفتم سمت خونه، نارنیا هم دو سوته اومد.
وقتی اومدیم دم در یه چشمک بهم زد.
رفتیم اندر خانه.
رایلی: به عروس و داماد تشیفشون رو اوردن!
من: ببندT_T
سحر: صونیا میشه سفره رو پهن کنی؟
صونیا: باشه:)
ویولت: جدیدن شما دوتا چرا انقدر باهم حرف میزنین؟
نارنیا: کی؟0o0
ویولت: تو و شیرون
من:خب حرف میزنیم دیگه:|
ویولت: میدونم اما زیادی باهم هستید
رایلی: نکنه یه خبراییه؟
نارنیا: تو حرف نزنی سنگین تری-__-
رایلی:......
من: خب هیچی نیست
ویولت: چرا هست!
_نه نیست
_هست
_نیست!
_هســـــــــــــــــــــت
_نیســـــــــــــــــــــت
نارنیا:بســــــــــــــــــــــــــــــه!هیچ خبری نیست! ما فقط باهم درباره ی....
من:
نارنیا بازم چشمک زدو گفت: خونه حرف میزنیم!
سحر: پس چرا میرید جایی که ما نفهمیم چیمیگید؟
من: همین طوری:|
صونیا:میز رو چیدم کسی چیزی نمیخوره؟
همه: حملــــــــــــــــــــــــــــه
ده دقیقه بعد غذا خودنمون تموم شد.
رایلی: خب،حالا تکلیف چیه؟
من: سه بار مشق از روی درس فداکاران:| خب میریم خونه دیگه
سحر: کی میاد بریم خونه من؟
همه: مــــــــــــــــن
ویولت: ولی....انجلا چیمیشه؟
من: خب قراره بریم خونه که تکلیف همین کارمون رو مشخص کنیم.
صونیا: من باید چیکار کنم؟
رایلی:تو....
تا رفت حرف بزنه سحر دهنش رو گرفت و گفت: توهم با ما میای^_^
نارنیا: دقیقا با چی میریم؟:|
سه دقیقه هممون مثل پت و مت همدیگه رو نگاه کردیم
ویولت:خب....ماشین همون جا مونده:|
رایلی: وللش بابا نارنیا تو نمیتونی؟
ناری: خیلی خب....123
توی خونه ضاحر شدیم اما همین که دور و برم رو نگاه کردم دیدم....












قسمت سه تموم شده
خب من از قسط این قسمت رو تموم کردم چون میخوامــــــــــــــــــــــ

.
.
.
.
.
.
.
.
.
ازتون پیشنهاد بگیرم که داستان چطور میشه؟
هرکی نظر و یا انتقاد درباره ی داستان داره بگه.
خیلی ممنون
بابای


برچسب ها: به سمت شروع ، داستان ،
[ یکشنبه 10 بهمن 1395 ] [ 02:56 بعد از ظهر ] [ ❤ṧh☤я◎ᾔ❤ ] [ چطور بود؟^^ () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30