تبلیغات
❤MY LOVE SONIC❤ - به سمت شروع(قسمت4)
به سمت شروع(قسمت4)
سلاااااااام!!!!!!!!!!!
بعد قرن ها دارم.....
د
ا
س
ت
ا
ن
رو میزارم
خخخخخ
حالا
برین ادامه
منتظر چی هستی؟:| مجزه ی اسمانی؟
زود تند سریع


(این عکس خوشگلم ویولت جون به عنوان بنر داستان خیلی وقت پیش درست کره بود دستش درد نکنه)



رایلی:باید یه نقشه بریزیم
همه:OK
*******************************************************************************************
نارنیا یه بشکن زد و هممون بیرون از قصر ضاحر شدیم.
من:خب؟
سحر:بیاین مشورت کنیم
ویولت: میشه من اول بگم؟
confused onion head
همه: بگو!
ویولت یه نقشه ای تعریف کرد و ما همه دهنمون وا موند
ghost onion head
من: خب....همین رو اجرا کنیم؟
رایلی: نارنیا یه سوال؟
ناری: چیه؟
_از کجا فهمیدین انجلا تو سیاه چاله؟
سحر:دیدیمش
ویولت: عجب:| دیدینش و نیاوردینش؟
سحر: ام خب نه
lonely onion head
من: دقیقا چرا؟-_____-
نارنیا: چطوری میرفتیم وقتی صدهزار تا سرباز اونجا بود!
سحر: تحویل بگیر:|
رایلی:خا
ویولت: ام بچه ها!
همه: چیه؟
ویولت: صونیا کجاستــــــــــــــــــــــــ؟
سحر: مگه پیش شما ها نبوددددددددددددددددد؟؟؟
رایلی: گفتم نباید بیاریمش
wet onion head
من: چرا وایستادین! بریم دنبالش!
همه بدو بدو رفتیم تو جنگلی که نزدیک اونجا بود.
رایلی: کسی پیداش کرد؟
ghost onion head
ویولت: نهghost onion head
من: نکنه رفته تو قصر؟
سحر: نه بابا اگه میرفت که میفهمیدیم
رایلی: پس چرا الان نفهمیدیم؟
سحر: من چمدونم:|
ویولت: نمیشه! باید قصر رو هم بگردیم
نارنیا: خب برییم
توی قصر ضاحر شدیم.
نارنیا: شیرون بیا بریم سیاه چال شاید اونجا باشه!
من: باشه
من وناری رفتیم و سحر و رایلی و ویولت هم رفتن به صورت مخفی سالن ها رو بگردن.
رسیدیم به سیاه چال
من: حالا که تا اینجا اومدیم باید انجلا رو هم نجات بدیم!
نارنیا: هوم....ولی تعداد سرباز ها زیاده باید همشون رو شکست بدیم.
من: اره بهتره شاید صونیا هم بینشون باشه.
نارنیا با نصفشون جنگید و من هم با نصف دیگشون.
همه رو شکست دادیم.
_شیرون از این طرف.
_باشه
رفتیم به جایی که سحر و نارنیا دیده بودن.
اما تا اونجا رو دیدیم.....
شکه شدم....
امکان نداره....
انجلا یه گوشه فتاده بود کل سلولش خون بود
من:
shock2 onion headچـــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟
نارنیا: چی شــــــــــــده؟؟؟انجلا!
نارنیا: انقدر میله ها رو فشار داد که شکستن!
رفتیم تو و....
انجلا نبود!
فقط دوتا لباس خونی بود!
من: اینا یعنی چـــــــــــــی؟
نارنیا: نمیدونم! اما نباید این قضیه رو به بچه ها بگیم!
من: فعلا معلوم نیست چی شده
_باید پیداش کنیم
_چطوری
؟؟؟: شما ها اینجا چیکار میکنید؟
من و نارنیا: صونیاااااا!!!؟
صونیا: بیاید بریم
من: تو کجا بودی؟
صونیا:بهتون میگم اما فعلا بیاید بریم
نارنیا: کجـــــــــــــــــــــــــــــــــــا؟؟؟؟
صونیا:منطقه ممنوعه
من: اونجا کجاست؟!
صونیا: یه نفر با سوییشرت(درست نوشتم؟)سیاه که کلاهش رو سرش بود به اون قسمت رفت فکر کردم شاید انجلا باش....
یه دفعه چشمش میخوره به لباسای خونی
صونیا:ای.....این....اینا چی....چیه؟؟؟
نارنیا: هنوز مطمعا نیستیم چیه
من: خب دیگه بریم جایی که صونیا میگه
از سالن ها گذشتیم که یهو به سحر و رایلی و ویولت بر خوردیم.
رایلی: صونیا کجا بودی؟
ویولت: تونستین انجلا رو پیدا کنین؟
من و نارنیا من من میکردیم که یه دفعه صونیا میگه:
توی جایی که زندانی شده بود فقط لباسای خون......
که نارنیا میزنه به پاش و نمیزاره حرفش رو کامل بزنه
سحر: خون؟ لباسای خونی؟
من: نه نه ما اشتباهی به یه سلول دیگه رفتیم اونجا یه نفر خودکشی کرده بود....
نارنیا: لباساش خونی بود
همین طور که ما داشتیم حرف صونیا رو ماست مالی میکردیم صونیا غیب میشه
رایلی: باز این دختره کجا رفت؟
صونیا: من اینجام
دیدیم پشت پنجرست و اشاره میکنه که بیاین.
ما رفتیم بیرون قصر پیش صونیا.
صونیا: اینا لکه های...
به من و نارنیا نگاه میکنه.
من و نارنیا:
من درگوش نارنیا: ای خدا اینا دیگه کم کم دارن به ما شک میکنن
ناری:اصلا نباید به صونیا میگفتیم!-_____-
سحر: اهای!شیرون و نارنیا!شما دوتا چی پچ پچ میکنین؟
نارنیا:هیچی
ویولت: اینا چه لکه هایی هستن؟ خوب دیده نمیشن!
صونیا: ام.....آ......خب....هیچی...هیچی نیستن من میخواستم بدونم چین که الان پاک شد
رایلی: حالا چیکار کنیم؟ چطوری انجلا رو پیدا کنیم؟
؟؟؟:شما حق ندارین بیاین اینجا
ویولت: هان؟ تو کی هستی؟
سرباز: اینجا منطقه ممنوعست هیچ کس حق نداره اینجا بیاد این دستور پادشاه و ملکست.
همه: چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟
سحر: جـــــــــان؟؟؟ درست شنیدم؟ ملکــــــــــه؟؟؟
سرباز:همینطوره
رایلی: ملکه کی هست؟
سرباز:حامی سحر
همه: عوق!
ویولت: شاه ملکه کیه؟
من: جان اون ملکت نگو شاه تاریکیه!
سرباز:اون پادشاه نداره برای خودش حکومت میکنه....وایستین ببینم چرا شما هنوز اینجایید!!!!؟؟؟
ما: او او
یه دفعه توی همون کلبه ی قدیمی ضاحر میشیم
من: بچه ها وسایلتون رو جمع کنید باید بریم
همه:کجــــــــــــــــــا؟؟؟؟
من: خونه اقا شجاع-___- خونمون دیگه
ویولت:اما الان شبه بزار صبح زود بریم
من: تو صبح دیده میشیم باید مخفیانه حرکت کنیم
رایلی:قراره صونیا هم بیاد؟
من و ویولت و سحر:هیـــــــــــــــــــس
رایلی: چیه خب
من:بیا جلو
رایلی میاد نزدیک ما
من:قراره بیاد:)
رایلی: کوفت-______-
سحر: خب چیکار کنیم زشته بهش بگیم بره
ویولت: تازه شاید اگه بهش بگیم باهامون دشمن بشه و به شاه تاریکی جامون رو لو بده
صونیا: ام....ببخشید امشب اینجا میمونیم؟
سحر: اره
من: نارنیا کجاست؟
نارنیا: کسی با من کاری داره؟
من: نه،ولی کجا بودی؟
نارنیا این ور اون ور رو نگاه میکنه و میگه: بعدا بهت میگم
سحر: شب بخیر
رایلی: شب بخیر
نارنیا: شب خوش
من: شب بخیر
صونیا: شب بخیر
برقا رو خاموش میکنیم
اما یه نوری از تخت ویولت میومد
اون بیدار بود.
من رفتم پیشش
_نمیخوابی؟
اون داشت با موبایلش عکس هایی که با انجلا گرفته بود نگاه میکرد
_اون بهترین دوستم بود....اصلا باورم نمیشه که توی این همه موقع پیشمون نیست...
من:ما پیداش میکنیم......نگران نباش....
بعد رفتم رو تختم
تا صبح خوابم نبرد.
فقط به فردا فکر میکردم....
















پایان قسمت 4
خب،امیدوارم خوشتون بیاد
خودم موقع نوشتن این قسمت افسردگی گرفتم!
ببخشید دگر
حالا یه نظر سنجی:
1_داستان همین طور غمگین پیش بره
2_شاد و هیجانی باشه
کدوم؟
بگید لطفا
ممنون
خداحافظ



برچسب ها: داستان ، به سمت شروع ،
[ شنبه 9 بهمن 1395 ] [ 09:24 بعد از ظهر ] [ ❤ṧh☤я◎ᾔ❤ ] [ نظراها () ]
آخرین مطالب