تبلیغات
❤MY LOVE SONIC❤ - به سمت شروع(قسمت3وم{پارت دو})
به سمت شروع(قسمت3وم{پارت دو})
سلام و درود خداوند بر شما باد.
خوبید؟خوشید؟سلامتید؟
خداره شکر
شب یلدا رو قبلا باید بهتون تبریک میگفتم:|
ولی متاسفانه نشد....
الان میگم
یلدا مبارک
میدونم چند روزی نبودم  وبم و داستان هم نزاشتم
ببخشید
lonely onion head
به دلایلی نتونستم اعلام حضور کنم
beg onion head
اما الان میکنم
خب با اجازه بزرگترا پارت دوم داستان رو گذاشتم
خخخخخ باورتون میشه؟
embarrassed1 onion head
حالا برین جای مخصوص...
برین برین
سریعععععععععععععععععععععععععععع!



رفتیم و رفتیم تا رد خون تموم شد....
*******************************************************************************************
جلومون رو که نگاه کردیم دیدیم یه پل چوبی هست که زیرش یه دره ی عمیققققققققققق
بود.
ما:
cruch onion head
ویولت: دقیقا چرا خون به اینجا ختم شد؟ghost onion head
من: نمیدونم!ghost onion head
رایلی: هرچی هست باید ادامه بدیم
super onion head
ویولت: عجب...:|
سحر: الان باید از هفت خان رستم رد بشیم که ببینیم میشه از پل رد بشیم یا نه؟0___0
ویولت: نه....فقط اینکه......اقا ما اصلا اینجا چی کار میکنیم؟:|
نارنیا: اومدیم دنبال اون یارو دیه عامو:|
ویولت: اهان صحیح....
جییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
من: کی بود؟
رایلی: عه!بچه ها آنجلا کجاست!!!!
ویولت: جاااااااااااااااان؟؟؟ نیستتتتتتتت!!!؟؟
crying3 onion head
رایلی: نه:|
نارنیا: کجاست؟
رایلی: میدونستم که داد نمیزدم:|
من: پس یعنی اون جیغ انجلا بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سحر: نه بابا اون میتونه از خودش حفاظت کنه
ویولت: هوووم.....قضیه مشکوکه!
یه جیغ خیلی نزدیک به ما کشیده شد.... و انجلا هم غیب شد!
خبببببببب اینا نشون میده که.....
من: تو زیادی حساس شدی:|
سحر: زدی تو خال گلم
ویولت: انقدرررررررررررررر مسخره بازی در نیارین
objection onion headمن دارم سعی میکنم ببینم میشه اینارو بهم ربط داد یا نه! اون وقت شما دوتا دارین مثل.......
یه گولوله یخ خورد تو صورت ویولت.

رایلی: هههههههههههههههههههههههههه دلم خنک شدددددددددددددuhuhuh onion head
ویولت: دارم براتwet onion head
 بعد نیم ساعت تصمیم گرفتیم از پل رد بشیم:|
پشت هم صف شدیم و در حال رفتن بودیم که یه دفعه نارنیا مثل جت پرواز کرد و رفت تو اسمون.
ویولت: هی! چه میکنی خواهرم-__-
نارنیا: بصر پیلیز
من و سحر از پل رد شدیم اما ویولت و رایلی رو پل بودن.
ویولت:
رایلی:
و از پشت رایلی رو پرت میکنه پایین.
رایلی: چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ویولت: خخخخخخخخخخخخخ تلافی!
رایلی در حال سقوط با قدرتش دقیقا زیر پل چوبی یه پل یخی درست میکنه خودش رو پرت میکنه بالا.
ویولت ااااااااااااااااااااااه!
super sayan onion headیه بار شد بیوفتی بمیری؟
رایلی: خخخخخخخخخخخخخ این چه تلافی ای بید؟:| خیلی هم حال داد
من و سحر مثل شفت ها میخندیدیم و اون دوتا دعوا میکردن!
نارنیا از اسمون به پیش ما حضور گرم خود را می اورد.
سحر: خببببببب چه خبر؟
ناری: همین الان باید برگردیم!!!!!!!!!
همه: چراااااا؟؟؟
ویولت: ولی مگه قرار نبود بریم دنبال اون باباعه؟:|
نارنیا: من از اون بالا یه قصر دیدم
رایلی: خب که چی؟:| از قصر فرار کنیم؟:|
نارنیا: ای بابا توهم هی میپری وسط حرفم-___-
رایلی: خبببب بعدش؟
smoking2 onion head
ناری: اون قصر......خب قصر......قصر شاه تاریکیه!lonely onion head
سحر: عه ما باید انجلا رو هر طور شده پیدا کنیم بعد تو میگی نریم به قصر پدرت؟-___-
ویولت: آمممم......دقیقا چطوری بریم اونجا؟
bad atmosphere onion head
ناری: خیلی خب....بریمhehe onion head
با یه بکشن تو قصر حضور یافتیم...
ویولت: عهههههههههههههههههههههه!!! چنگدر اینجا بزرگهههههههههههه!!!!!!
سحر: خب قصره دیگه:|
؟؟؟:شما کی هستین؟
ما: تو کی هستی؟:|
شاه تاریکی: من شاه تاریکی هستم....شما حق نداشتید بدون اجازه ی من به قصرم وارد بشید.
سحر: ما اومدیم دوستمون رو پس بگیریم.
؟؟؟: هیچ وقت
یه دفعه از توی سایه حامی سحر بیرون اومد.
سحر: اه لعنتی!
حامی: دوستتون فعلا پیش ما مهمونه
رایلی:چرا دقیقا؟؟؟-_______________________________-
شاه تاریکی: اگه دوستتون رو میخواید بهتره دوچیز رو به ما بدین.
ماها: چییییییییییی؟-___________-
حامی سحر: 1_الماس ابی. 2_....
شاه تاریکی: دخترم!
نارنیا: ای خدا بازم گندش در اومد-___-
من: اقا ما گزینه ی اول رو نداریم و گزینه ی دومتون هم...... عمرا!
سحر: پس بای بای و دوستتون هم پیش ما گرو میمونه.
ویولت: غلط کردییییییییییییییییییییییییییی!!!!!!!
پسش بدهههههه!!!!!!!
هممون به سمت اون دوتا حمله کردیم که...
شاه تاریکی: حملههههه!
سربازای اون هم به ما حمله کردن.
2 ساعت بعد...........
همه ی سرباز ها نابود شده بودن به جز یکی.
اون یکی به شنل داشت و صورتش معلوم نبود.
رایلی گرفتش و بستش به یه سطون.
نانیا: تا شما ازش بازجویی میکنین من و سحر میریم دنبال انجلا!
ما:باشه!
حالا من و ویولت و رایلی و اون سرباز مونده بودیم.
ویولت شنل اون رو زد بالا.
ما بعد از دیدن صورتش:
اون یه دختر بودددد!!!!!!!!!!!
دختره: از من چی میخواین؟
ویولت: دوستمون رو پس بدید
دختره: من اصلا نمیدونم موضوع چیه
رایلی: دروغ نگو-__-
دختره: راست میگم.....من.......من......اصلا جزو سپاه شاه تاریکی و حامی سحر نیستم!
من: پس چرا با ماجنگیدی؟
صونیا: اسم من صونیاست من به خاطر خواهرم اینجا هستم
اگر جزو سپاهشون نمیشدم....
ویولت: ولش کن.حالا باید چیکار کنیم؟
من: با ما میاد
ویویلی(ترکیب اسم ویولت و رایلی!خخخخ):چی؟!!!!!!!!!!!
من: ما میتونیم نجاتش بدیم مگه نه؟
رایلی: تو واقعا میخوای بهش اعتماد کنی؟
من: خودت دیدی که چی گفت ما اون رو با خودمون میبریم خونه هروقت خودش خواست میتونه از پیشمون بره فقط یه مدت کوتاه!
ویویلی: باشه!
ما 4 تا باهم به سمت راه روی قصر رفتیم که نارنیا و سحر رو یافت کنیم.
ویولت: دقیقا ما ازکجا باید بفهمیم که اون دوتا کجان؟:|
من: جلو رو بنگر
سحر و نارنیا داشتن سمت ما میدوییدن.
من: پیداش کردین؟
سحر: هااااه هووووو هههههه(مثلا نفس کشیدن)نه.......ن.....ه......ولی یه سرنخ هایی پیدا کردیم.
رایلی: چه سرنخ هایی؟
سحر: اینکه انجلا تو سیاه چاله!
نارنیا: خیلی خیلی عذرمیخوام ولی اوشون کی باشن؟:|
صونیا: سلام من صونیا هستم.
یکی از سرباز ها.....که قراره....
ویولت: با ما بیاد^^
نارنیا:ریلی؟عجب:|
رایلی: خب حالا ما باید بریم دنبال انجلا!
سحر: نمیشه!!!!!!!! اول که الماس ابی رو نداریم دوما باید نارنیا رو بهشون بدیم که...
من: نمیدیییییییییمممممممممممممممممم!!!!!!!
ویولت: اصلا نیاز نیست که اونا رو بهشون بدیم! میتونیم همون طور اونا انجلا رو دزدیدن ماهم انجلا رو از اونا بدزدیم!
همه: فکر خوبیه!!!!!!!!
رایلی: باید نقشه بریزیم!
همه:ok













































پایان قسمت سوم(پارت دو)
crazy monkey 077
اینم برای روی گل شماهاcrazy monkey 156
خیلی خیلییییییییییییییی ببخشید که خیلی دیر گذاشتم
بازم عذر میخوام
crazy monkey 094
فقط یه نکته رو بگم
و اینکه ونوس به من گفت که از داستان بیرونم کن....
اما از اون جایی که من یکم گوشم مشکل داره
....
نشنیده گرفتم حرفش رو
و تصمیم گرفتم به جای اون کار...
حضور کم رنگ تری بهش بدم....
یعنی هم هست هم نیست
با تشکر فراوااااااااااااااان

برچسب ها: داستان ، به سمت شروع ،
[ جمعه 3 دی 1395 ] [ 07:14 بعد از ظهر ] [ ❤ṧh☤я◎ᾔ❤ ] [ چطور بید؟ () ]
آخرین مطالب