تبلیغات
❤MY LOVE SONIC❤ - نیمه تاریک یک رویا(قسمت سوم)
نیمه تاریک یک رویا(قسمت سوم)
بروید ادامه(شوت شید).........................

 

شانس اوردیم زود زنگ خورد

همه بچه های حمله کردن به بیرون

معلم:0_0

من-آخیش...و بعدکش و قوسی به  بدنم داد...آزادی

شیرون :اگه یک دقیقه دیگه میگذشت معلمو خفه میکردم

آمیتیس:بریم؟

عجب روز کسل کننده ایه:/

من-بچه ها من کار دارم شما برید زود میام

میخوام به یک دوست هدیه بدم
آمیتیس و شیرون:(خر خودتی)
آمیتیس:میدونم میخوای کرم بریزی پس میمونیم

دست کردم توکوله ام ویه سوسک بیرون اوردم

شیرون و آمیتیس:0_0

آمیتیس:اون چیه؟

-سوسک

-میدونم سوسکه برای چی میخوای؟

-برای یه دوست عزیز

-هااااان؟:/

و بعد به سمت آنسل رفتم(آنسل داشت با معلم حرف میزد) رفتم پشتش وسوسکو

خیلی سریع انداختم تو یقه اش (جوری که نه آنسل بفهمه و نه معلم قتل(ریاضی:/))

شیرون:بدبخت:/

دست و پای آنسل شروع به لرزیدن کرد

من:اینه

و دست انسل از اختیارش خارج شد و خورد تو صورت معلم

معلم قتل:دفتررررررررررررررررر  

با خوشحالی به سمت دو دوست قدم برمیداشتم وایی خدا دلم خنک شد.....اما نه...... هنوزم دارم براش نیکیسا نیستم اگه حالشو نگیرم هه آقای آنسل میلور منتظر باش....

شیرون:همین الان به معنی کامل بدبخت پی بردم

آمیتیس:ولی من حس میکنم اگه بفهمه تلافی میکنه

نیکیسا:منو نشناختی بزار بکنه با اینکار........

 

 

برویم به ذهن نیکیسا کمی فضولی کنیم:/

نیکیسا:(اما اون آنسل شش سال پیش.......اینقدر سرد نبود.....چش شده؟.....کاملا میشه فهمیدچشماش یه غم خاصی داره....به درک...به من چه آخه یکی نیست بگه تو خواهرشی..مادرشی....آخییی فکر کن من مادر آنسل بودم)

از این فکر یه پوزخندی زدم

شیرون:دیوونه شدرفت؟

آمیتیس:فکر کنم:/

من:بریم دیه

دم دراتاق

آمیتیس :شیرون نمیای تو؟

-نه دیگه باید برم

من همونطوری که کبکم خروس میخوند گفتم:

-قدمت روی چشم ماست

-چشمت درآد

- جــــــــــــــــــــــــ ــــان؟؟؟؟

-هان نه منظورم اینکه خدا چشمتو نگه داره

-وخ بیا تو تازه میخوام فیلم ترسناک بزارم

-حتما بزن بریم بینیم

*****

سی دی رو گذاشتم

رفتم پرده هارو کشیدم و پفک هاوچیپس ها هم جلومون....خوب الآن میاد که صدای تقی به در خورد

پاشدم رفتم بینم کیه

-کیستی؟

یه دفعه در باز شدو ناری.رایلی.آنجلاوارد گشتن

-وایی چه خوب بیاید فیلم ترسناک گذاشتم و بدون حرفی به تلوزیون اشاره کردم (سلام رو هم یادم رفت خسته نباشم)

ناری:علیک:/

-سلام وایی بیاید دیگه دست ناری ورایلی و گرفتم شوتشون کردم تو مبل

آنجلا: بهم دست بزنی خودت میدونی

و نشستیم و  با خیال راحت فیلممونودیدیم

 *****

ساعت فکرکنم 12 شب بود......خوابم نمیبره....اههههههه..... ای بابا من چه غلطی کردم فیلم ترسناک گذاشتم الآن خواهرآنی میاد منو میخوره

(حتما میپرسین خواهرآنی  کیه؟)

یک ساعت پیش

فیلم شروع شد اول یک قبرستونو نشون میداد بعد یک دختر که بالای یک قبرنشسته بود وبه قبر خیره شده بود...ازلباساش معلومه دخترباکلاسیه ......یکدفعه چنان سرشوبالا اورد که بادیدن قیافش خداشاهده چندتاسکته زدم(البته ردکردم:/)

وا خواهرم این چه قیافه ایه داری؟هان؟نمیگی با این قیافت ترشیده میشی؟یکم به خودت برس خواهرم وگرنه شوهر گیرت نمیاد

دوباره این خواهر زل زد تو دوربین که من فهمیدم داره به من نگاه میکنه وبا نگاهش میگه

به تو مربوط نیست لطفا خفه

باش باش چرا اینجوری نگاه میکنی؟اصلابه خودت نرس به من چه

یکدفعه صدای مرد اومد

طرف-سلام آنی

پس اسمت آنیه...خوب خوبه خواهر آنی

یکدفعه خواهر آنی بلند شدرفت سر طرفو کند:/

خون مثل فواره پاشید تودوربین

واخواهر آنی؟اونکه چیزی نگفت فقط سلام کرد یکم خشمتوکنترل کن....آرام....

دوباره با سرعت برگشت زل زد تو دوربین

و من اینگونه از نگاهش خواندم:مگه بهت نگفتم خفه؟.... پس ببند اون ذهن لامصبتو

سرمو به نشانه مثبت تکون دادم(عجب خلیم من:/)

یکدفعه خواهرآنی شروع کرد به دنبال کردن دوربین

جیغ زدموپریدم توتختم

یهو صدای خنده بلندشد

ناری:چیشد؟

آمیتیس:ترسیدی؟

من:خواهر آنی شادی امروزوکوفتم کرد کوفتش بشه

رایلی:خواهرآنی کیه؟

-همون دختره خیکیه

-کجاش خیکیه؟

-من میخوابم شب خوش...غافل از اینکه فردا صبح........این داستان ادامه دارد....نظررررررر
نظر شما:افتضاااح

آنیآآ

 

 

 

 

 

[ شنبه 27 خرداد 1396 ] [ 09:22 بعد از ظهر ] [ ñ¥k¥§å Ðöñövåñ ] [ بگو بگو:/ () ]
آخرین مطالب